تبليغاتX
عشق های آسمانی::....
...شهدا شرمنده ایم...
كل بازديدها:
افراد آنلاین:


عشق های آسمانی::....








رنگ، رنگ، از همه رنگ...چه رنگ های قشنگی!! نمی دانم تیتراژ اول ماه عسل را دیده اید یا نه؟! یه عده می آیند، رنگ دل خواهشان را از سطل بر می دارند و رو یک دیوار سفید یه مربع می کشند! مربعی تو پُر! به وسعت خودشان و رنگی که دوست دارند!! راستی شما چه رنگی را دوست دارید؟! آبی، قرمز، سبز، بنفش،...

من که نمی دانم اما شنیدم آن هایی که رنگ روشن دوست دارند دلشان هم روشن است... راستی فال رنگ نمی گیرید؟! اینکه ببینید رنگی که واسش سر و دست می شکنید چه سر نوشتی را برایتان رقم زده...

حتماً شنیده اید که می گویند" خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت باش" یعنی مثل آن ها باش... همرنگ و هم ذات آن ها، چه خوب باشند و چه بد! هر چی باشد از رسوایی که بهتره!!!

حالا به نظر شما یک رنگ خوب باید چه جوری باشد؟... خب به نظر من که اول از همه باید آن رنگ را دوست داشته باشیم! یکی آبی رو بیش تر دوست داره! آن یکی طرفدار قرمزه؛ دیگری ترجیح می دهد سبز بپوشد؛ یکی دیگر عاشق رنگ مشکی است و می گوید مشکی رنگ عشقه!!!و... اما من کسی را ندیدم که عاشق رنگ سفید باشد... شما کسی را سراغ دارید؟؟

داشتیم از ویژگی های یک رنگ خوب می گفتیم؛ بعضی ها می گویند رنگ خوب باید مشتری پسند هم باشد! یعنی ممکن است رنگی را دوست داشته باشند اما چون احساس می کنند بهشان نمی آید آن رنگ را نمی پوشند یا بر عکس بعضی ها فقط رنگی را به این خارر دوست دارند که بهشان می آید و دیگران با دیدنش آن رنگ برایشان به به و چَه چَه می کنند!!

رنگ خوب رنگی است که صفا و بقا داشته باشه! رنگی که زود بره که رنگ نیست ! باید اصل باشه و همیشگی! ضمناً رنگ خوب را ارزان نمی دهند! رنگ خوب باید...

-         رنگ خدایی بپذیرید، و چه رنگی از رنگ خدایی بهتر است؟ و ما تنها او را عبادت می کنیم... 137/ بقره

نه اینکه ما را مجبور کرده باشد! نه، دارد توصیه می کند که این رنگ به همه می آید! از همه بهتر است! از رنگ جماعت! از رنگ قبیله ای و نژادی ؛ از رنگ های انتخاباتی؛ از رنگ هوس، از رنگ یهودیت و نصرانیت[1][1]... خلاصه این رنگ از همه رنگ ها بهتراست! رنگی که در آن هیچ تفرقه ای نیست، رنگ اسلام... و بعد می گوید:" شما رنگ بهتری سراغ دارید"

و خودش جواب می دهد که نه رنگ بهتری نیست و از زبان ما می گوید:" و نحن له لعابدون" و رنگ پرستش را نشانمان می دهد.

می خواهم به رنگ پرستش در آیم! خوب که فکر می کنم می بینم من چگونه باید بپرستمش وقتی خوب نمی شناسمش!! خود را به رنگ شناخت آغشته می کنم؛ یادش به خیر می گفت: "اَوَّلُ الدِّین مَعرِفَتُهُ" ، اما نه ، بدون باور که نمی شود شناخت و این بار خودم را به رنگ باور در می آورم، که می گفت:" کمالُ مَعرِفَتِه التَصدیقُ بِه" سرشار می شوم از باور و به یقین می رسم! حالا می خواهم بپرستم ولی دوباره اما می آید! می گفت: آخرِ باور داشتن توحید است.     " کمالُ التُصدیقِ بِه توحیدُهُ" و من لا اله الّا الله می گویم، شهادت می دهم به یگانگی اش!  می پرسم حالا می توانم بپرستمت! می گوید هنوز یک رنگ نشده ای! باید کارهایت فقط باید برای من باشد!! برای من نماز گزاری! برای من روزه بگیری! برای من کمک کنی! برای من ... برای من... با خودم می گویم چه قدر یک رنگی سخت است! نمی شود همین جوری بپرستم؟! می گوید : می شود اما غیر را!!! "کمالُ توحیدِهِ الاِخلاصُ لَهُ[2][2]"... باید یک رنگ شویم! باید رنگ اخلاص بگیریم!

فکر کنم به رنگ های این دنیا که حساب کنی  رنگ اخلاص سفید باشد! کسی را سراغ دارید که عاشق سفید باشد...

 



 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مرداد 1390ساعت 19:27  توسط ساجده  | 


یادش به خیر رمضان های بچگی! چه قدر صاف و ساده بود، مادرمان را وادار می کردیم که سحری حتما من  رو بیدار کن! قبول نمی کرد که نمی کرد! می گفت: تو هنوز بچه ای بگذار بزرگ بشی بعد بگیر! باکلی امید و آرزو می خوابیدیم و یواشکی هم دعا می کردیم که خدایا واسه سحری من رو بیدار کن! نه از ترس اینکه غذا تموم می شه، نه، فقط واسه خودِ سحری... اما صبح که پا می شدیم! می دیدیم که ای دل غافل باز هم خواب ماندیم! مادرمان را دعوا می کردیم که چرا من رو بیدار نکردی؟ حالا که این طور شد بدون سحر روزه می گیرم. و غذا نمی خوردیم! اما هنوز به ظهر نرسیده ضعف می کردیم و می زدیم زیر حرفمان! ظهرمان می شد افطار و برای دل خوشی مان می گفتند روزه کله گنجشکی گرفته ……!!!

یادش به خیر اون قدیما ماه رمضان که می شد محله یه جور دیگه بود! کیفور می شدیم از به هم ریختن برنامه غذایی روزمره صبحانه، نهار، شام... یادش به خیر سحر های قدیم! آدم را سِحر می کرد! سحرهایی که با دعای سحرِ رادیو بلند می شدیم... سحرهایی که با طعم غذای ساده مادر جان می گرفت و ریه هایمان پر می شد از بوی غذای سحر...یادش به خیر درزدن های زن همسایه موقع سحر! یادش به خیر سحر هایی که خواب می ماندیم و وقتی بلند می شدیم که اذان را باد برده بود سر گلدسته سرو...!!! یادش به خیر سحری خوردن تا لحظات پایانی و «... شنوندگان عزیز ! تنها 3 دقیقه تا اذان  صبح باقی است...» و از اینجا تازه امتحان شروع می شد...

لب بستن و ننوشیدن و نخوردن... که به حساب ما هم بزرگ شده ایم!

ظهر که می شد مادر اصرار می کرد؛ همین قدر هم که گرفتی خدا قبول می کنه، بیا روزه ات را افطار کن!! و ما هرچند دلمان برای غذا آب می رفت، اما نه می گفتیم و می رفتیم بیرون پیش بچه ها! و اینجا بود که روز های روزه داری ملاک مرد بودنمان بود و سفیدی زبانمان ملاک روزه داری!!!!!

هر چی به عصر نزدیک تر می شدیم زنگمان زرد تر می شد! دیگر به نشان دادن زبان هم احتیاح نبود... منتطر می ماندیم تا افطار. صدای پای افطار که می آمد دوباره سفره بود که پهن می شد و ربّنا که دل را صفا می داد و جانمان را جلا!!

ما همین طور بزرگ شدیم... بزرگ و بزرگ تر...کسی به ما نگفت چرا باید سحری بیدار سویم؟ کسی نگفت چرا باید لب ببندیم مگر نمی گوئید میهمانی است؟! کسی نگفت این همه مشقت وسختی برای چی؟ کسی نگفت رمضان یعنی چه! روزه برای که؟؟ کسی نگفت... شاید خوشان هم نمی دانستند! شاید...

خلاصه ما با همان بچگی و فضای ناب سحری و ربنای شجریان بزرگ شدیم! دیگر به تکلیف رسیده بودیم(که این یکی را هم دُرُست به ما نفهماندند) حالا دیگر خواب بیش تر از سحری می چسبید! حالا دیگر از آن همه قربان صدقه رفتن های بزرگتر ها خبری نبود! دیگر بوی غذای مادر قِلقِلَکمان نمی دادآخر مجبور بودیم غذای آماده بخوریم!! رادیوی کوچک خانه هم به انباری رفته بود و دعای سحر پخش نمی کرد! همسایه ها هم که تا پاسی از شب پای ماهواره بودند، وقتی برای بیدار کردن ما را نداشتند!!

دیگر سفید بودن زبانمان نشان مردانگی مان نبود! برعکس هرکس که سفید نبود مرد بود!!

دیگر ... بگذریم! میهمانی خوش بگذرد...

پی نوشت: بعد چند ماه ننوشتن ادبی بهتر از این نمی شود!! شرمنده !!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390ساعت 22:6  توسط ساجده  | 


تشکیل پرونده برای یک سفرهمیشگی

هوالمحبوب

نام :انسان                       نام خانوادگی : آدمی زاد            نام پدر : آدم                   نام مادر : حوا

لقب : اشرف مخلوقات                 نژاد : خاکی                   صادره : دنیا

ساکن : کهکشان راه شیری منظومه شمسی جنب کره ماه کره زمین                  مقصد : برزخ

ساعت پرواز : هروقت که خداصلاح بداند

مقصد نهایی : بهشت اگر نشد جهنم

وسایل مورد نیاز :

۱ -دومتر پارچه سفید ۲ - عمل نیک ۳ - انجام واجبات وترک محرمات ۴ - امر به معروف ونهی از منکر ۵ - دعای والدین ومومنین ۶ - نماز اول وقت ۷ - ولایت ائمه اطهار ۸ - اعمال صالح  تقوا  ایمان

 

توجه :

خواهشمنداست برای رفاه خود خمس وزکات راقبل ازپرواز پرداخت نمائید

از آوردن ثروت  مقام  منزل  ماشین  حتی داخل فرودگاه جداخودداری شود

حتما قبل از حرکت به بستگان خود توصیه کنید تا از آوردن دسته گلهای سنگین  وسنگ قبر گران وطلایی ونیزمراسم پرخرج خودداری کنند.

جهت یادگاری قبل ازپرواز از اموال خود بین فرزندان وامور فقرا ومستضعفین تقسیم نمائید

ازآوردن بار اضافی از قبیل تهمت غیبت حق الناس وغیره خودداری شود

برای کسب اطلاعات بیشتر به قران وسنت پیامبر(ص) مراجعه شود

تماس ومشاوره به صورت شبانه روزی  رایگان  مستقیم  وبدون وقت قبلی امکان پذیر است

در صورتی که قبل از پرواز به مشکلی برخوردید با شماره های زیر تماس حاصل فرمائید :

۱۸۶ سوره بقره    ۴۵ سوره نساء    ۱۲۹ سوره توبه  ۵۵ سوره اعراف   ۲۰و۳۰ سوره طلاق

امیدواریم سفر آسوده ای را درپیش داشته باشید

سرپرست کاروان : حضرت عزرائیل(س)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مرداد 1390ساعت 11:34  توسط ساجده  | 


انگار شیطان که تا چند دقیقه پیش فکرم را اجاره کرده بود الان دست هایم را اجاره کرده باشد!  تو گوشم می خواند خودت که باید فردا بری سر کار! اون فلکه شهید پیاده میشه خودش بلیط می گیره! بلیط ها از هم باز می شوند و دستم به سمت پیرمرد  دراز و پنجاه تومانی مقابل چشمانم.!

اتوبوس دیگر شلوغ شده و جا برای نشستن نیست. صدای آرامی می آید، دارد شعری را با خود زمزمه می کند پیرمرد، فقط " تابوت" آن را گوشم شنید.

پسرک صندلی روبرویی همچنان پایش را تکان می دهد... جلو، عقب... عقب، جلو...

یه هو راننده داد می زند، شهید پیرمرد دیگه باید پیاده شه، ما  اما نه!!

سایه پای پسر همچنان روی کف اتوبس است؛عقب، جلو... جلو، عقب.... زندگی همچنان جاری... خوب، بد... بد، خوب ... خوب،... و این سه نقطه ها ادامه دارند تا وقتی که همه خوب شوند خوب، خوب... خوب،... تا وقتی که صاحب بیاید... تا...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم خرداد 1390ساعت 20:19  توسط ساجده  | 


ساگردشه.....یادته ساجده خانوم سه سال قبل این موقع کجا بودی......و امسال کجایی؟؟؟؟..سه .سال قبل چی کار می کردی و الان ...افسوس که لحظه ها زود می گذرن و ما قدرشو نمی دونیم.....افسوس

یادته سه سال قبل تو یه شهری بودی که یه جاییش ،تکه ای  از بهشته .....شهری که بهش می گن مدینه النبی.....آره مدینه......جایی که میگن بین منبر و محراب پیغمبر دریه از درهای بهشت...

شهری که قدمگاه امام زمانه وقتی میان سر قبر مادرشون فاطمه زهرا.....آره قبر بی بی فاطمه رو ندیدی و اومدی ...اصلا گشتی .....تا پیداش  کنی.... غربت بقیع رو دیدی؟؟؟؟؟ ....

یادته وقتی توی فرودگاه بابات با چشای پر از اشک گفت:با با دعا کن ما هم بیایم...یادته داداشت که تا اون موقع اشکاشو ندیده بودی با اون اشکا گفت یادت نره دعای منو.......خواهرت که فقط  تو اون موقع می گفت حالا که تو می ری من چی کار کنم ..انگار داری می ری بمیری ......مامانت رو یادته اونم عین خواهرتُُُُُُُ.. فکر می کرد داری می ری بمیری ....شایدم به فکر این بود که اون نرفته و تو داری می ری.....واسه همینم بود لحظه ی آخر که داشتی می رفتی تو سالن دوم اومد و دم گوشت گفت وقتی رفتی چیزای کم از خدا نخواه ...نری بگی من خونه می خوام و ماشین ..از این بزرگترشو بخواه....یعنی...خوت بفهم خره یه چیز بزرگ مثل زیارت دوباره و عاقبت به خیری ...ولی تو هیچ کدو مو نخواستی غیر از دعای باباتو..

ساعت 4.5 فرودگاه مدینه ......10 دقیقه بعدم اولین نگاه به گنبد سبز پیغمبر و صلوات و اشک بچه ها.... و بعدم هتل....

ساعت 9.5 همون روزم بعد از 4-5 ساعت استراحت....جمع شدن تو لاوی هتل و روونه شدن سوی مسجد النبی.....یادته مداحه گفت قدر خودتو بدونید هیچ کی همین جوری این جا نمی اد و تو گفتی خدا مگه مامان و بابا ی من چیشون کمتر از منه که من باید زودتر از اونا بیام ......اولین دعات اونجا بود و بعدم ورود به مسجد النبی و گم شدن بین اون همه ستون ...یادته می گفتی خدا پس ضریح پیغمبر کجاست..بین اون همه ستون گشتی اما پیدا نکردی...نمازو خوندی و رفتی هتل بدون اینکه ضریحو ببینی

فردا صبح بهتون گفتن جمع شید می ریم رضه رضوان...روضه رضوان کجاست خدایا؟؟؟یادته تا اون جا از خودت پرسیدی این سوالو  تا اینکه بین اون همه ستون رسیدی به یه ضریح سبز که بهش می گفتن روضه رضوان...آره همون جایی بود که روز قبلش حدود2 ساعت بین اون همه ستون دنبالش گشتی....راستی چه حالی داشتی وقتی نذاشتن دست به ضریح بزنی و تسبیحتو تبرک کن.؟؟؟

یادته ماجرای حموم و توالت که فاطی با اون لهجه ی اصفهانی حرص اون یارو در آورده بود ...یادش به خیر.....

یادته وقتی رفتی بقیع و نذاشتن گریه کنید ....بعدم وقتی داشتید دعا می خونید کتاب مفاتیح رو ازتون گرفتن و می خواستن ببرنتون زیرزمین مسجدالنبی .اما تو و الهام فرار کردید ...شما بدو و اون مامور عربه بدو تا این که خدا خواست و بین اون همه چادر سیاه گم شدید و دیگه پیداتون نکرد.

وقتی دیدید نمیشه تو ی بین الحرمین گریه کنید .رفتید پشت پنجره های توی خیابون و اونجا با اون چهار تا غریب بقیع حرف زدید و گریه کردیدو دلتون می خواست قبر بی بی فاطمه رو هم داشتید ...ولی حیف... و حیف.....

چه حالی بودی آخرین دفعه ای که نوبتتون شد برین روضه .....نماز کنار ستون توبه و آخرین وداع ؟؟؟؟

مسجد شجره و احرام و.....لبیک ..اللهم لبیک ....لبیک لا شریک لک لبیک .....ان الحم.............

8 ساعت راه مدینه تا مکه رو لبیک گفتی و صلوات دادی ......

تا اینکه ساعت 2.5 دم هتل پیاده شدید و اون موقع تازه یادتون افتاد ..تو وفاطی و اون یکی فاطی و الهام که باید ازم جدا بشید اتاق دونفره رو کردید چهار نفره اونم چه جوری یکیتون جلوی دوربینای سالونو گرفت و بقیه هم تختا رو جابه جا کردی.....جا تنگ بود با اون همه وسیله ولی به حال و هواش می ارزید ..نمازای الهام و گریه های فاطمه ....یادته ...

تازه بعدم که فاطی تا سه روز مریض شد ونتونست بیاد مسجد الحرام

اولین نگاه به خونه ی خدا و اون سجده و 3تا دعای اولی .....طواف دور اول ...شماردی یک...دور دوم شمردی دو ...تا هفتا رو شمردی ....بعدم نماز طواف و سعی صفا و مروه اونم شمردی تا هفتا شد و بعدم تقصیر و مجددا طواف نساء و نماز طواف .....

بعدم استراحت 4-5 ساعته توی هتل و شبایی که اتاقتون خالی بود و شما طبقه ی دوم مسجد النبی ....روبروی چراغ سبزه زیارت آل یاسین می خوندید و نوبتی تا صبح نگهبانی می دادی و بقیه می خوابیدن.. اونم واسه ی 2 ساعت و هر کسی نیم ساعت مدت نگهبانی داشت....

نماز ناودون طلا رو یادته ..وقتی از نمازت فقط یه رکوع و یه سجود مونده بود و اون مرد عرب اینقدر زد تو که دیگه نتونستی طاقت بیاری و نمازتو شکستی و اشکات عین بارون میو مدن ولیاقتنماز زیر ناودو نو نداشتی

آخرین نگاه به خونه ی خدا وقتی عقب عقب می رفتی و داشت توی دلت برای آخرین بار واسه مامان و بابات دعا می کردی...

وقتی سوار اتوبوس شدی تا بری فرودگاه جده و بابات زنگ زد و دیگه نتونستی جلو خودتو بگیری اینقدر گریه  کردی تا هر کی گوشی رو می گرفت و صدا تو می شنید اونم گریه می کرد ...یادته.....

بدم پرواز و اصفهان ...اما افسوس که هیچ کی نمی فهمه چی می گی ...هیچ کی ..حتی ...بی خیال ...حتما داری افسوس می خوری که چرا قدرشو ندونستی ..پس مشغول باش و اسه اون هم بی توجهی و غفلتت زار بزن ..می تونستی اون 4-5 ساعت خوابو کمتر می کردی و یه ذره بیشتر به زیارتت می رسیدی که حالا حسرت یه لحظه شو نخوری...ولی

تو که آهسته می خوانی قنوت آیه هایت را ..............................میان ربنای سبز دستانت دعایم کن

یا حق

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390ساعت 1:4  توسط ساجده  | 


مهدیه  شروع کرده به خواندن: از بوی عیدی می گوید، بوی توپ، بوی کاغذ رنگی، بوی ماهی دودی ! ازبوی...

بقچه فکرم رو باز کردم!

فکر کردم به پیرمردی که توی پای توپ(اسم یه منطقه است!!!) سفره به دست داد می زد: سرفه! بیا سرفه! عید یادت نره...

به جوانکی که ماهی می فروخت به شرط چاقو!!!

به واکسی که سرش شلوغ بود و پیک نیکش روشن....... با این ها خستگی مو دَر می کنم...

فکر می رود به سبزه های سیاسی!! به سیب های ممنوعه!

به چراغ هایی که هر ثانیه رنگ عوض می کنند دور فلکه شهید!!! درست مثل ما!

به یا مقلب" مصنوعی دور فلکه قائم(عج)!!!

با این ها زمستونو سَر می کنم...!

فکر می کنم به عید... به مُقَلِّبَ القُلوبِ وَ الاَبصار!. و به دیده های بی بصیر مان! به مدبر شب و روزمان! که شب و روز برایش نگذاشته ایم با اعمالمان.

فکرم سَرک می کشد  به مُحَوِّلَ الحَولِ وَ اَلاَحوال سال تحویل! زبان می چرخد آیا که درخواست کنم  حَوِّل حالِنا الی اَحسَنِ الحال! و کدام حالم اَحسن است...

بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب...

کاش ساعت ها می خوابیدند! کاش تحویل نشود سال! نمی دانم چرا امسال آن انتظار سال های پیش را ندارم. شایدم هنوز زوده!

                         سالمان را تحویل می گیریم

                                          کاش سال هم ما را تحویل....

                                                 و باز حرفم آخرم را قورت می دهم!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم فروردین 1390ساعت 20:7  توسط ساجده  | 


امروز سالگرد حاجیه ....حاج محمد ابراهیم همت ..همونی که یه روزی ...بی خیال حوصله ندارم

از حاجی عذر خواهی می کنم ...خودت میدونی تو دل من چه خبره حاجی ..پس ببخشید

هم تبریک هم تسلیت ..یا علی

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اسفند 1389ساعت 12:2  توسط ساجده  | 


اینو تو اون یکی وبم نوشتم ..گفتم شاید اینجا  هم کسی بخونه و .........

بسمه تعالي

دست نوشته يكي از بيماران ليست انتظار پيوند يك هفته بعد از پيوند قلب

" هل جزاء الاحسان الا الاحسان"

خسته تر از پروانه اي بي پر، بي رمق تر از برگ زرد خزان، نااميدتر از ساق خشكيده در حسرت باران، چهار بهار عمرم با حسرت و درد خزان شد. نااميد از همه جا در انتظار مرگ ، ديگر تاب و تحمل بودن نداشتم.
من بودم، انتظار،‌منتظر شفا از جانب شافي. مي ترسيدم براي سلامتي ام دعا كنم كه نكند با دعاي من خانه اي داغدار شود. ديگر بريده بودم از دنيا و طبيبان آن، رو به ضامن آهو كردم خسته ي خسته، نااميدتر از نااميدان كه"معين الضعفاء" از خاندان خويش خواهد برگزيد. تا در ماه عزيز خدا نزديكي ميلاد عزيز زهرا عزيزي رخت از اين دنياي فاني بست و به سوي ديار باقي شتافت. همانا كه گويند معبود گلچين خواهد كرد!
گويا آن روز كه بر عزيزتان اسم مي نهاديد در حقيقت پروردگار او را ناجي برگزيد. تا ستون خميده كلبه ما را قائم كند.
در ماه مولود منجي عالم بشريت شنيدم گلي پرپرشد اما بدانيد قلبش مي تپد در سينه ي خسته من. سينه اي كه تشنه ي قلبي با محبت بود ..... پر شد از مهر و محبت.
سينه اي كه در يك قدمي مرگ بود، در انتظار بسته شدن پلك ها، اما ماند شاداب به بركت سخاوت دلتان.

و حال مي خواهم با پدر و مادر ناجي ام درد دل كنم:
مادرم؛ كلماتي نايافتني است براي توصيف دل بزرگت
پدرم؛ تو كه از اولاد رسولي زبان خاموش است در برابر عظمت قلبت 
مادرم؛ آفتاب تلالوش را از نور چشمان تو گرفت .... بوسه بر چشمانت باد
پدرم؛ سخاوت دريا از كريمي دستان تو بود .... بوسه بر دستانت باد
آن روز كه تازه داغدار بوديد با جوله رضايت ملائكه بر دستانتان بوسه زدند
و از آن معبود بي همتا كه هرگز بنده خود را تنها نخواهد گذاشت تمنا كردند كه صبري بر دل 
بي قرار شما دهند تا شايد داغ را تسكيني باشد. ما نيز به درگاه الهي دست دعا برمي داريم 
كه معبودا به اين عزيزان كه گلي زيبا از بوستانشان چيدي صبري بي انتها عطا كن.
و روح سيده ناجيه حسيني يگانه را كه با دم مسيحايش بر جسم بي جان جان داد در بهشت جاويدان با اوليا الله محشور بگردان.
من همان قلب دختر شمايم كه مي تپم و زندگي مي دهم، دوست دارم بدانيد با تمام وجودم دعايتان مي كنم و بدانيد شما نه تنها با سخاوتتان زني مرده را زندگي بخشيدي بلكه سه فرزند را مادري دوباره داديد دوست دارم مرا اگر قابل باشم دختر خود بدانيد.
"هر چند دختر شما كجا و من كجا"

"روحش شاد و يادش گرامي"

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اسفند 1389ساعت 12:35  توسط ساجده  | 


شب سیزده رجب بود. حدود 2000 بسیجی لشگر ثارالله در نمازخانه لشگر جمع شده بودند.

بعد از نماز محمد حسین پشت تریبون رفت و گفت امشب شب بسیار عزیزی است و ذکری دارد که ثواب بسیار دارد و در حالت سجده باید گفته شود. تعجب کردم! همچین ذکری یادم نمی آمد! خلاصه تمام این جمعیت به سجده رفتند که محمد حسین این ذکر را بگوید و بقیه تکرار کند. هر چه صبر کردیم خبری نشد. کم کم بعضی از افراد سرشان را بلند کردند و در کمال ناباوری دیدند که پشت تریبون خالی است و او یک جمعیت 2000نفری را سر کار گذاشته است.
بچه ها منفجر شدند از خنده و مسئولان به خاطر شاد کردن بچه ها به محمد حسین یک رادیو هدیه کردند!

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم دی 1389ساعت 22:1  توسط ساجده  | 


سلام حاجی ...چی شد یهو ما رو طلبیدی ...اهواز کجا و ما کجا

کوتاه بود اما قشنگ .اصلش طلایه بود و سه راهش و جای شهادت شما

خیلی واسم عزیزید ...دوستون دارم


معلمي از نهضت سواد آموزي به منطقه آمده بود. بعد از تقسيم نيرو به واحد ما ملحق شد. مثل آبي که دنبال گودال مي گردد، اينجا و آنجا در پي برادران بي سواد بود تا کلاس نهضت را برايشان داير کند . چند نفر جمع شديم. روز اول پرسيد:« در ميان دوستان کسي هست که خواندن و نوشتن بداند؟»
يک نفر دست بلند کرد. از او خواست بيايد پاي تخته سياه. آمد. گفت: « بنويس نان .»
او کمي گچ را در دستش پايين بالا کرد. معلوم بود نمي داند. مکثي کرد و پرسيد:« آقا نان بربري يا لواش؟»
همه خنديدند. گفت :« برو بنشين تا بگويم بربري يا لواش !»

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آذر 1389ساعت 21:27  توسط ساجده  | 


  

اکثر عملیات ها به خاطر مسائل مختلفی از در اسفندماه انجام می شد.منطقه جنوب هم گاهی شب های بسیار سردی داشت.یه روز فرمانده گردانمون به بهانه دادن پتو همه بچه ها را جمع کرد.و با صدای بلند گفت :کی خسته است؟گفتیم دشمن.

صدا زد :کی ناراضیه؟بلند گفتیم دشمن

دوباره با صدای بلند صدا زد: کی سردشه؟ما هم با صدای بلند گفتیم دشمن

بعدش فرماندمون گفت : خدا خیرتون بده حالا که سردتون نیست می خواستم بگم که پتو به گردان ما نرسیده!!!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم شهریور 1389ساعت 13:16  توسط ساجده  | 


 

شب جمعه بود

بچه ها جمع شده بودند تو سنگر برای دعای کمیل

چراغارو خاموش کردند

مجلس حال و هوای خاصی گرفته بود هر کسی

زیر لب زمزمه می کرد و اشک میریخت

یه دفعه اومد  گفت اخوی بفرما

عطر بزن ...ثواب داره

- اخه الان وقتشه؟

بزن اخوی ..بو بد میدی ..امام زمان نمیاد تو مجلسمونا

بزن به صورتت کلی هم ثواب داره

بعد دعا که چراغا رو روشن کردند

صورت همه سیاه بود

تو عطر جوهر ریخته بود...

بچه ها م یه جشن پتوی حسابی براش گرفتند..

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اردیبهشت 1389ساعت 12:29  توسط ساجده  | 


در اوج یقین اگر چه تردیدی هست

 

در هر قفسی کلید امیدی هست

 

چشمک زدن ستاره در شب یعنی

 

توی چمدان ماه خورشیدی هست

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 15:37  توسط ساجده  | 


وامانده ام که تا به کجا می توان گریخت

از این همیشه ها که ندارند باورم

حال مرا نپرس که هنجارها مرا

مجبور می کنند بگویم که بهترم

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 8:31  توسط ساجده  | 


بخوان

 

توی گردان ما یه بچه بسیجی بود اهل حال. یه قبر پشت یه تپه کنده بود که هر شب می رفت اونجا برا  راز و نیاز .

با بچه ها تصمیم گرفتیم سر به سرش بگذاریم . همون شب که بلند شد بره برا نیایش، ما هم یه قابلمه از گردان برداشتیم  و پشت سرش به راه افتادیم .رفت داخل قبر و شروع  کرد به راز و نیاز و ما هم  تو  کمینش.  بعد از مدتی  یکی از بچه ها ، به طوری که صداش تو  قابلمه می پیچید  

گفت : «اقرأ»

 با شنیدن این کلمه حال لون بنده خدا دگرگون شد .رفیقمون یه بار دیگه گفت : «اقرأ»

اون عزیز که حالش دگرگون شده بود ،با همون حال خوشش گفت :چی بخوانم ؟!یه دفعه یکی از

 بچه ها گفت :«بابا کرم »

شنيدن اين جمله، اون بنده خدا که تازه متوجه جريان شده بود، از قبر پريد بيرون و با عصبانيت دنبال ما کرد. ما هم پا به فرار گذاشتيم.....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 8:36  توسط ساجده  | 


از سیاره یا ستاره ای دیگر نیامده ام...

و همیشه هم خوب نبوده ام...

مثل دیگر آدم ها؛ گاهی دروغ گفته ام

گاهی دل شکسته ام... گاهی رنج برده ام ... گاهی خسته شده ام......

من از تسخیر شدن می ترسم

هیچ گاه به چیزی اجازه نداده ام، مرا تسخیر کند

با دیگران هستم، اما مستقل خواهم ماند...

می دانم که این جا همه چیز موقت است...و نباید فریب پیوستگی دانه های باران را خورد

اما با همه ی این ها دوستش دارم

آری! زندگی را دوست دارم... چون تکه ای از مسیر ماست...پلی ست بین عدم و هستی.........

من بدون کسی و با دست ها و پاها و چشم ها و گوش های خودم

می ایستم...می شنوم ، می بینم ، می آموزم و ....سرشار می شوم

پس تصور نکن وقتی می گویم خسته ام، به این معنی ست که دست از سر زندگی برداشته ام...

نه ... دوباره بنا می کنم، می سازم...زندگی ساختن است

باید آشیانم را بالاتر از ارتفاع این کلاغ های پیر بسازم

از خانه ی عنکبوت بیزارم که با انگشتان بادی نحیف، دلهره ی ویرانی می لرزاندش...

سخت باید بود...

به عنکبوت غبطه می خورم... که هیچ تعلقی ندارد...

حتی به آنچه ساخته است، یا به آنچه می خواهد بسازد

سست باید بود...

اما این ها مهم نیست

مهم این است که چقدر شبیه حرف هایت باشی...

منم دلم می خواهد خوب باشم... فرشته نــــه... آدم ِ خوب باشم... سخت است نه؟

و به خــــود می بالم که انســـانم...

که مانند فرشته خوبی محض نیستم بی هیــــچ گزینشی...

من به خود می بالم که می توانم خوبـــــــی را بــرگزینــــــــم...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 14:47  توسط ساجده  | 


           

               انا و جعلنایی شنیده بود اما نمی دانست این آیه است ، حدیث است یا چیز دیگر .

خود عبارات را هم معلوم بود تا آن روز جایی ندیده بود ؟

این قدر می دانسته که در خطوط مقدم یچه ها زیاد استفاده می کنند .

تا آن روز که از روی سادگی خودش یکی از برادران را پیدا می کند

و می پرسد : شما ها وقتی با دشمن روبرو می شوید یا در تیر رس او قرار میگیرید

چه می گوئید که کشته نمی شوید و توپ و تانک آنها در شما تاثیر نمی کند ؟

و او که آدمی تا این اندازه نا وارد هیچ وقت به پستش نخورده بود

خیلی جدی می گوید : البته بیشتر به اخلاص بر می گردد و الا خود عبارات به تنهایی دردی را دوا نمی کند .

و وقتی او را سراپا گوش می یابد ادامه می دهد که :

اولا باید وضو داشته باشید ، ثانیا رو به قبله و آهسته بنحوی که کسی نفهمد بگویی ،

( اللهم ارزقنا ترکشا ریزا بدستنا یا پاینا و لا جای حساسنا برحمتک یا ارحم الراحمین)

طوری این کلمات را عربی و از مخرج ادا می کرد که او باورش می شود و

با خودش میگوید اینها اگر آیه نباشد احتمالا حدیث است .

اما آخرش که فارسی عربی می شود شک می کند و به او می گوید : اخوی غریب گیر آوردی !

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 20:59  توسط ساجده  | 


برای اصلاح موی سرم به سلمانی گردان رفتم.بالاخره نوبتم شد !!آقا چشمت روز بد نبینه ،از بس ماشین سر تراشی کثیف و کند شده بود با هر حرکت  آن بی اختیار از جا  کنده می شدم و به آینه نگاه می کردم و سلام می دادم .

برادر سلمانی وقتی متوجه حرکت و عکس  العمل من شد پرسید:چه کار می کنی اخوی ؟؟؟؟

گفتم: هیچی،چه کار می خواستی بکنم ؟؟؟

گفت : با خودت حرف می زنی ؟؟

گفتم :نه با پدرم حرف  می زنم!!

با تعجب پرسید: پدرت؟؟؟توضیح دادم: هر بار که شما ماشین را داخل موهای من فرو می بری

 چنان آن ها را می کشی که پدرم جلو چشمم می آید و من هر بار به احترام بزرگتر بودنش سلام می کنم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 18:5  توسط ساجده  | 


شهر فاو تازه فتح شده بود و سربازان دشمن گروه گروه تسلیم می شدند.

من و دوستم  "علی ناهیدی " از یک هفته قبل از عملیات با هم حرف نمی زدیم

شاید علتش خیلی عجیب و غریب باشد .ما سر تیم های فوتبال استقلال و پرسپولیس دعوایمان شد !من استقلالی بودم و علی پرسپولیسی یک هفته قبل از عملیات ،طبق معمول داشتیم در سنگر با هم کرکری می خواندیم و از تیم های مورد علاقه مان حمایت می کردیم  که بحثمان جدی شد.

علی زد به پروین و یک نفس گفت –شیش ،شیش ،شیش تایی هاش !

منظور او از این حرف، یا د آوری بازی ای بود  که پرسپولیس شش تا گل به استقلال زده بود .من هم کم آوردم و به مربیان پرسپولیس بد و بیراه گفتم . بعد هم قهر کردیم و سر و سنگسن شدیم ...حالا دلم پیش علی مانده بود . از شب قبل و پس از شروع عملیات ، دیگر علی را ندیده بودم ؛دلم هزار راه رفته بود .هی فکر می کردم نکند علی شهید یا اسیر شده باشد و نکند بد جوری مجروح شده باشد. ای خدا اگر چیزیش شده باشد ، من جواب نه نه بابا ش را چی بدم .

دیگر  داشتم رسما گریه می کردم  که یک هو دیدم بچه ها می خندند و هیاهو می کنند . از سنگر بیرون آمدم  و اشک هایم را پاک کردم . یک هو شنیدم عده ای با لهجه ی فارسی دار شعار می دهند که :(پرسپولیس هورا ، استقلال سوراخ! )سرم را چرخاندم به طرف صدا

باورم نمی شد ده ها اسیر عراقی ، پا برهنه و شعار گویان به طرفمان می آمدند .پیشاپیش آنان ، علی سوار شانه های یک درجه دار سبیل کلفت عراقی بود ویک پرچم سرخ را تکان می داد و عراقی ها هم با دستور او شعار می دادند.......پرسپولیس هورا ، استقلال سو راخ!.......باور کنید بار اول و آخرم بود که به این شعارحسابی  از ته دل خندیدم  و شاد شدم .

دویدم به استقبال . علی با دیدن من از قلمدوش درجه دار عراقی پریر پایین و بغلم کرد و تند تند  صورتش را بوسیدم . علی هم صورتم را بوسید و خنده کنان گفت : می بینی اکبر حتی عراقی ها  هم طرفدار پرسپولیس هستند!هر دو غش غش خندیدیم ، عراقی ها هم که نمی دانستند  دارند چه شعاری می دهند ، با ترس و لرز هم چنان فریاد می زدند :

 پرسپولیس هورا ، استقلال سوراخ.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 19:23  توسط ساجده  | 


 

دیوارهای خالی اتاقم را

  از تصویرهای خیالی او پر می کنم

 خدای من زیباست

 خدای من رنگین کمان خوشبختی ست

 که پشت هر گریه

  انعکاسش را

 روی سقف اتاق می بینم

  من هیچ

 با زبان کهنه صدایش نکرده ام

و نه

 لای بقچه پیچ سجاده

 رهایش

او در نهایت اشتیاق به من عاشق شد و

 من در نهایت حیرت

 حالا

  گاه گاهی که به هم خیره می شویم

  تشخیص خدا و بنده چه سخت است

هماره در من جاری...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 21:19  توسط ساجده  |