تبليغاتX

اين همه آموزش توپ !


غم اگر ترکم کند تنهای تنهای می شوم

پائیز عشق




رویای من::::::..::

گفتم دوستت دارم ولی تو رفتی... 

و حالا لحظه ها , بی تو , آهسته و به سختی می گذرند.

 

زمان کندتر از همیشه می گذرد, اما می گذرد نه مثل همیشه ,

 

نه مثل وقتی تو بودی, فقط می گذرد,

 

بدون هیچ حادثه ای , بدون هیچ رویایی ...

 

چون دیگر رویایی ندارم!

 

رویای من , تو بودی ولی تو به دنبال رویای خودت رفتی!

 

گفتم رویای من تو هستی , پس با من بمان!

 

ولی تو سکوت کردی , فقط سکوت...

 

و حالا رفته ای...

 

از تو به خاطر تو گذشتم ...

 

گذشتم تا تو به رویایت برسی و من رویای خود را

 

در گوشه ای از قلبم به حبس ابد محکوم کردم!

 

تو رویای من بودی و هستی , ولی رویایی دست نیافتنی , آرزوی محال...

 

با خود گفتم , در عشق همیشه یک نفر قربانی می شود !!!

 

تصمیم گرفتم قربانی این ماجرا من باشم ,

 

چون تو را بیش از آن دوست می داشتم

 

که قربانی شوی در این راه بی پایان ...

 

روزها میگذرد و هر روز دلتنگ تر از همیشه

 

با یادت صبح را به شب و شب را به صبح میرسانم.

 

وجودت شادی بخش روح و جانم بود ...

 

در فراق تو به دلمرده ای غمگین بدل شدم ...

 

ای آرامش جانم برگرد ...

 

 


موضوع :
| +| نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387 و ساعت 16:39 توسط ساجده |


به سراغ من ..........

به سراغ من اگر مي آييد
پشت هيچستانم
پشت هيچستان جايي است
پشت هيچستان رگ هاي هوا پر قاصدهايي است
كه خبر مي آرند از گل واشده دورترين بوته خاك
روي شنها هم نقشهاي سم اسبان سواران ظريفي است كه صبح
به سرتپه معراج شقايق رفتند
پشت هيچستان چتر خواهش باز است
تا نسيم عطشي در بن برگي بدود
زنگ باران به صدا مي آيد
آدم اينجا تنهاست
و در اين تنهايي سايه ناروني تا ابديت جاري است
به سراغ من اگرمي آييد
نرم و آهسته بياييد مبادا كه ترك بردارد
چيني نازك تنهايي من.....


موضوع :
| +| نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387 و ساعت 17:19 توسط ساجده |


::::...:غرور::::.....

داستان امروز مربوط ميشه به غرور. يكي از بزرگترين عوامل شكست در زندگي همين غرور مي باشد. اگه مي خواين همه دوستون داشته باشن و هيچ وقت پشت سرتون حرفي نباشه كمي ازخودپسندي فاصله بگيريد. اين داستان و بخونيد و بهش فكر كنين. خوبي هميشه مي مونه. زندگي با تلخيهايش از ما آدمهاي شيريني مي سازه .


سال ها پيش مردي بود كه هر كسي را سر راهش مي ديد، دوست مي داشت و مي بخشيد. خدا

فرشته اي فرستاد تا با او صحبت كند.

فرشته گفت: (( خدا از من خواست كه به ديدارت بيايم تا به خاطر نيكي ات به تو پاداشي بدهم. هر

عطيه اي را كه مي خواهي خدا به تو مي دهد. مي خواهي به تو قدرت درمانگري بدهد؟ ))

مرد پاسخ داد: (( اصلا. ترجيح مي دهم خدا خودش كساني را كه بايد درمان شوند را انتخاب كند. ))

- ((مي خواهي وظيفه راهنمايي گمشدگان را به راه راست بر عهده بگيري؟ ))

- اين وظيفه فرشتگاني مثل توست، نه من نمي خواهم هيچ كس تحسينم كند و نمي خواهم الگوي

ديگران بشوم.

- نمي توانم بدون اينكه براي تو معجزه اي بكنم به آسمان برگردم. اگر خودت انتخاب نمي كني من خودم

انتخاب مي كنم.

مرد كمي فكرد و سرانجام گفت: (( پس كاري كن كه واسطه خير باشم، بدون اين كه كسي بفهمد، حتي

خودم. چرا كه ممكن است دچار گناه غرور بشوم.))

فرشته كاري كرد كه سايه آن مرد بتواند بيماران را درمان كند. بدين ترتيب از هر جا مي گذشت، بيماران

درمان مي شدند، زمين بارور مي شد، و مردم غمگين شاد مي شدند.

مرد سالها زمين را زير پا گذاشت و هيچ وقت از معجزاتي كه پشت سرش رخ مي داد، خبر نداشت، چرا

كه وقتي رو بروي خورشيد مي ايستاد، سايه اش پشتش بر روي زمين مي اقتاد. بدين ترتيب، توانست

بي خبر از قداست خود، زندگي كند و بميرد.


موضوع :
| +| نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387 و ساعت 23:9 توسط ساجده |


فقط خدا::::::.....:::::::

نامت چه بود؟
آدم

فرزند؟
 من را نه مادري نه پدري، بنويس اولين يتيم خلقت
محل تولد؟
بهشت پاك
اينك محل سكونت؟
زمين خاك
آن چيست بر گرده نهادي؟
 امانت است
قدت؟
روزي چنان بلند كه همسايه خدا،اينك به قدر سايه بختم به روي خاك
اعضاء خانواده؟
حواي خوب و پاك ، قابيل خشمناك ، هابيل زير خاك
روز تولدت؟
روز جمعه، به گمانم روز عشق
رنگت؟
اينك فقط سياه ، ز شرم چنان گناه
چشمت؟
رنگي به رنگ بارش باران ، كه ببارد ز آسمان
وزنت ؟
نه آنچنان سبك كه پرم در هواي دوست

نه آ نچنان وزين كه نشينم بر اين خاك
جنست ؟
نيمي مرا ز خاك ، نيمي دگر خدا
شغلت ؟
در كار كشت اميدم
شاكي تو ؟
خدا
نام وكيل ؟

آن هم خدا
جرمت؟
يك سيب از درخت وسوسه
تنها همين ؟
همين!!!!
حكمت؟
تبعيد در زمين
همدست در گناه؟
حواي آشنا
ترسيده اي؟
كمي
ز چه؟
كه شوم اسير خاك
آيا كسي به ملاقاتت آمده؟
بلي
كه؟
گاهي فقط خدا
داري گلايه اي؟
ديگر گلايه نه؟، ولي ...
ولي چه ؟
حكمي چنين آن هم يك گناه!!؟
دلتنگ گشته اي ؟
زياد
براي كه؟
تنها خدا
آورده اي سند؟
بلي
چه ؟
دو قطره اشك
داري تو ضامني؟
بلي
چه كسي ؟
تنها كسم خدا
در آ خرين دفاع؟
مي خوانمش كه چنان اجابت كند دعا

 

 

 

 

 

 

 

 

 


موضوع :
| +| نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 21:45 توسط ساجده |


گریه ی کودک:::::......:::

                                                    

                                                    الو ... الو... سلام           

کسي اونجا نيست ؟؟؟؟؟ 

مگه اونجا خونه ي خدا نيست؟ 

پس چرا کسي جواب نميده؟  

يهو يه صداي مهربون! ..مثل اينکه صداي يه فرشتس .بله با کي کار داري کوچولو؟ 

خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده. 

بگو من ميشنوم .کودک متعجب پرسيد: مگه تو خدايي ؟من با خدا کار دارم ... 

هر چي ميخواي به من بگو قول ميدم به خدا بگم . 

صداي بغض آلودش آهسته گفت يعني خدام منو دوست نداره؟؟؟؟

فرشته ساکت بود .بعد از مکثي نه چندان طولاني:نه خدا خيلي دوستت داره.مگه 

کسي ميتونه تو رو دوست نداشته باشه؟ 

بلور اشکي که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روي گونه اش 

 غلطيد وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگي خدا

باهام حرف بزنه گريه ميکنما...

بعد از چند لحظه هياهوي سکوت ؛ 

بگو زيبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگيني ميکند بگو..ديگر بغض امانش را  

بريده بود بلند بلند گريه کرد وگفت:خدا جون خداي مهربون،خداي قشنگم ميخواستم 

بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...چرا ؟اين مخالف تقديره .چرا دوست 

نداري بزرگ بشي؟آخه خدا من خيلي تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت  

دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقيه فراموشت کنم؟ 

نکنه يادم بره که يه روزي بهت زنگ زدم ؟نکنه يادم بره هر شب باهات قرار 

داشتم؟مثل بقيه که بزرگ شدن و حرف منو نمي فهمن.

مثل بقيه که بزرگن و فکر ميکنن من الکي ميگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست 

 نيستيم؟پس چرا کسي حرفمو باور نميکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت 

 سخته؟مگه اينطوري نمي شه باهات حرف زد... 

خدا پس از تمام شدن گريه هاي کودک:آدم ،محبوب ترين مخلوق من.. چه زود  

خاطراتش رو به ازاي بزرگ شدن فراموش ميکنه...کاش همه مثل تو به جاي خواسته 

 هاي عجيب من رو از خودم طلب ميکردند تا تمام دنيا در دستشان جا ميگرفت. 

کاش همه مثل تو مرا براي خودم ونه براي خودخواهي شان ميخواستند .دنيا براي تو  

کوچک است ... 

بيا تا براي هميشه کوچک بماني وهرگز بزرگ نشوي... 

کودک کنار گوشي تلفن،درحالي که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو  

رفت.....

 


موضوع :
| +| نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386 و ساعت 21:56 توسط ساجده |


یادم باشد::::::.......

 

یادم باشد!

حرفی نزنم كه دلی بلرزد
خطی ننویسم كه آزار دهد كسی را
یادم باشد كه روز و روزگار خوش است
وتنها دل ما دل نیست
یادم باشد جواب كین را با كمتر از مهر و جواب
دو رنگی را با كمتر از صداقت ندهم
یادم باشد باید در برابر فریادها سكوت كنم
و برای سیاهی ها نور بپاشم
یادم باشد از چشمه درسِِ خروش بگیرم
و از آسمان درسِ پـاك زیستن
یادم باشد سنگ خیلی تنهاست... یادم باشد
باید با سنگ هم لطیف رفتار كنم مبادا دل تنگش بشكند
یادم باشد برای درس گرفتن و درس دادن
به دنیا آمده ام ... نه برای تكرار اشتباهات گذشتگان
یادم باشد زندگی را دوست دارم
یادم باشد هر گاه ارزش زندگی یادم رفت در چشمان حیوان
بی زبانی كه به سوی قربانگاه می رود
زل بزنم تا به مفهوم بودن پی ببرم
یادم باشد می توان با گوش سپردن به آواز شبانه ی دوره گردی
كه از سازش عشق می بارد به اسرار عشق پی برد و زنده شد
یادم باشد معجزه قاصدكها را باور داشته باشم
یادم باشد گره تنهایی و دلتنگی هر كس
فقط به دست دل خودش باز می شود
یادم باشد هیچگاه لرزیدن دلم را پنهان نكنم تا تنها نمانم
یادم باشد هیچگاه از راستی نترسم و نترسانم
یادم باشد زنده ام

 


موضوع :
| +| نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386 و ساعت 11:57 توسط ساجده |


بغض:::::::::::::...::::

فقط كمي آهسته تر

خواهش مي كنم

تو را مي گويم : بغض قديمي

تويي كه تا مي آيم زندگي را مزه كنم ، به سراغم مي آيي

تويي كه حتي نمي خواهي يك لحظه توهم خوشبختي حتي ، با من باشد !

مي خواهم زندگي كنم ، حتي اگر انگيزه ام تنها نوشتن باشد !

پس بگذار نفس بكشم

بغض قديمي ، فقط كمي از فشار دستهايت بكاه

مي دانم خواهش بزرگيست اما تنها كمي آهسته تر گلويم را بفشار

آنقدر كه اشكهايم بتواند بر  گونه هاي تبدارم بريزد !!

…كمي آهسته تر …

 

 

  


موضوع :
| +| نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 و ساعت 22:41 توسط ساجده |


فعلا برای شروع مجدد کافیه:::::...:::

 

برای تمام عاشقان آسمان جایی که ما از آن آمدیم برای تمام ما آسمانی ها و تمام قلب های بزرگ نیلی آسمان را ببین و خدا را آه خدا دل ما برایت تنگ است این جا فقط نگاه تو را کم داریم و میان دود و باروت دنبال تو می گردیم .....

 

اول خدا یا فقط خدا ....؟ بهتره بگیم اول خدا ! بعدش کم کم میگیم همش خدا ! و بعدش میگیم فقط خدا !

 

تو اين دنيا هر کسي يه نيمه گمشده داره که فقط لايق همونه پس سعي نکن در ساختن پازل زندگيت تقلب کني

 

خدايا اگر بخواهم انچه در ذهن دارم با تو بگويم هزاران جلد كتاب ميشود ولي انچه در ذهن دارم يك جمله بيش نيست:دوستت دارم.

 

زندگي برگ بودن در مسير باد نيست، امتحان ريشه هاست

 

غربت را نبايددر الفباي شهري غريب جستجو كرد همين كه عزيزت نگاهش را به ديگري فروخت تو غريبي

 

هيچ کس اشکي براي ما نريخت / هر که با ما بود از ما مي گريخت چند روزي هست حالم ديدنيست / حال من از اين و آن پرسيدنيست گاه بر روي زمين زل مي زنم / گاه بر حافظ تفاءل مي زنم حافظ ديوانه فالم را گرفت / يک غزل آمد که حالم را گرفت: ما زياران چشم ياري داشتيم *** خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم

 

عشق يعني يك النگو زير خاك، هر چه انسانها طلاييتر شدند، عشقها هم مومياييتر شدند.

 

قاصدكي كه از راه رسيد ، خبري از تو نداشت ، بي‌رحمانه پر پرش كردم تا عبرتي باشد براي قاصدك‌هاي دگر

 

 


موضوع :
| +| نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 و ساعت 23:5 توسط ساجده |